ابراهیم اسکافی: March 2009 Archives

|

من اینجا دسترسی به اینترنت در خانه ندارم. به همین خاطر خیلی دیر چیزی می نویسم. بدبختانه فلش مموری من هم سوخته و امکان نوشتن و بعد گذاشتن توی وبلاگ در کافی نت هم مقدور نیست. اما شاید به زودی اوضاع عوض شود. شاید بعد از این درباره سینما بنویسم. البته نه خیلی فنی, فقط توضیح بدهم که چه فیلمهایی را دیدم و از کدام خوشم آمده است.
دو کتاب در مورد دوسوسور خواندم آرای جالبی دارد. وقتی زبان شناسی مطرح می شود همه یاد چامسکی می افتند اما دیگرانی هم بوده اند که اتفاقا کارهای مهمی کرده اند از جمله دوسوسور.

|

می خواستم تبریک نوروز را بنویسم اما کمی تردید داشتم. تردیدم در این مورد بود که آیا این کار نوعی فعالیت دانشجویی محسوب نمی شود؟ بالاخره برخی از دانشجویان این پیام را خواهند دید و قاعدتا نتیجه خواهند گرفت که من زنده ام و ممکن است یادشان بیاید که من کارهایی در دانشگاه کرده ام و با وجود این هنوز هم زنده ام و این انگیزه ای بشود که کارهایی بکنند و بعد هم این موضوع باعث شود که نظم دانشگاه به هم بریزد یا این که احساسات کسی جریحه دار شود. خلاصه معنی اش این می شود که من تعهدم را زیر پا گذاشتم. اما از طرف دیگر دانشگاه فعلا تعطیل است و احتمالا تا موقعی که دانشگاه باز شود دانشجویان این پیام را فراموش خواهند کرد. پس دل به دریا می زنم. با اجازه بزرگترها نوروزتان مبارک!
-لطفا از فرستادن ایمیل ها و پیام های گروهی تبریک خودداری کنید هم باعث صرفه جویی می شود و هم این که چون نمی توانم جواب بدهم شرمنده نمی شوم.

|

دیگر تصمیم گرفتم چیزی در مورد دانشگاه ننویسم, هر چه قدر نوشتم بس است. به کسانی که گوشه و کنار مطالب خلافی می نویسند هم جواب نخواهم داد جواب آنها در مطالب قبلی من هست. فقط باید به کسانی که از این پس در مورد ممنوع الووردها می نویسند این نکته را تذکر بدهم که برخی از ما تعهدنامه نوشتیم و این کلمه با بقیه کلماتی که با نامه نوشته می شود فرق دارد و سهوا کلمه دیگری را در این مورد به کار نبرید. من تعهد دادم که تا زمان فرجه های امتحانات به دانشگاه نروم و نمی روم.
زمانی که زاهدان بودم غذایی را به عنوان نذری در اربعین و چهل و هشتم می دادند که اسمش را گذاشته بودند حلیم. ما مشهدی ها به آن چه آنها می گویند حلیم می گوییم شله. حالا من ماندم که به آن چیزی که مشهدی ها می گویند حلیم زاهدانی ها چه می گویند؟
- دیروز باران شدیدی می آمد و من برای عیادت خواهرم که تازه عمل کرده است رفتم بیمارستان یک ساعتی تو راه بودم. دم در بیمارستان اول اجازه ندادند که وارد شوم گفتند دیروقت است و آنها خوابیدند و شما نامحرمید و نمی شود وارد شوید غیرقانونی است. کمی معطل ماندم و بعد انگار دلش به حالم سوخت گفت برو ولی زود برگردد. همه جا باید حاکمیت اسلام ناب محمدی را درک کنیم. شعار آقای موسوی هم انگار اسلام ناب محمدی است. خدا عاقبت اصلاحات را به خیر کند.

About this Archive

This page is a archive of recent entries written by ابراهیم اسکافی in March 2009.

ابراهیم اسکافی: February 2009 is the previous archive.

ابراهیم اسکافی: April 2009 is the next archive.

Find recent content on the main index or look in the archives to find all content.